دستور خطّ فارسى

 

براى دريافت دستور خط فارسى به‌صورت PDF به اینجا مراجعه كنيد.
 
 
 منبع : سایت فرهنگستان زبان وادب فارسی

 

 

 

 

 

 

در حضور حضرت مولانا

 

عش 

 

 

قيامت‌‌گاه عشق

عبدالکریم سروش

 

 

سالها پيش وقتي در دروس فلسفة اخلاق، نظريه اعتدال ارسطويي را شرح مي‌كردم، و از رذيلت افراط و تفريط، و فضيلت "حد وسط" سخن مي‌گفتم، درهمان سالها مثنوي مولوي را نيز به جّد در مطالعه گرفتم و به لباب معارف آن عاشق عارف دل سپردم.

 از دفتر اول آغاز كردم، دستان كنيزك را در دستان پادشاه نهادم و با بازرگان روانه هندوستان شدم. در راه،‌ نغمه‌ها و ناله‌هاي عاشقانه طوطي بازرگان را به ياد مي‌آوردم كه:

اي حريفان بت مـــوزون  خـــود                 من قدح‌ها مي‌خورم پرخون خود

اي عجب آن عهد و آن سوگند كو؟             وعده‌هاي آن لـب چون قـنـد كو

عاشقــم بـر قـهر بـر لـطفـش به جد           بولعجب مــن عاشــق ايــن هــر دو ضــد

اين نه بـلبل ايـن نهنگ آتشي است         جمله ناخوش‌هاي عشق، او را خوشي‌است

طوطي را مي‌ديدم كه اندك اندك در عشق به نهنگي آتش‌خوار بدل مي‌شود،‌ چون آتش، نيك و بد را مي‌سوزاند و چون نهنگ، خرد و درشت را مي‌بلعد و چندان رسوايي و ويراني مي‌كند كه به خود نهيب مي‌زند:

بند كن چون سيل سيلاني كند     ورنه رسوايي و ويراني كند

و به خود جواب مي‌دهد:

من چه غم دارم كه ويراني بود؟           زير ويـران گنج سلــطاني بــــود

غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر         همچو موج بحر جان زير  و زبر

زير دريــا خـوش‌تر آيد يا زبر ؟               تير او دلكش‌تر آيــد يــا ســپر؟

اي حيــات عـاشقان درمــردگي           دل نیابی جز كــه در دل‌بردگــي

ديدم كه الحق اين عشق، ويراني‌ها مي‌كند و كمترين ويرانگري او در عرصه اخلاق است. اگر ارسطوي آداب‌دان يوناني ، رئيس العقلا بود و به مبالات حّد وسط و اجتناب از پست و بالا رفتن دعوت مي‌كرد، اين پرستوي سوخته جان خراساني كه سلطان العاشقين بود،‌ به زير و زبر شدن و غرقه‌تر شدن فرا مي‌خواند و بي‌مبالاتي و اعتدال‌شكني را برتر از  حذر و ادب مي‌نشاند. [1]

نه فقط اعتدال عاقلانه ارسطو كه اعتزال خائفانه غزالي نيز نسبتي با فزون‌خواهي و بی پروایی پير بلخ نداشت و بي‌ادبي عاشقانه او يك‌جا ادب اعتدال و قفس قناعت را درهم مي‌شكست و از اخلاق تازه‌اي نشان می داد.

گرچه اين اولين بار بود كه با زير و زبر شدن و دريا صفت گشتن و پست از بالا نشناختن و موج زدن و دل به امواج سپردن و غرقه‌گي و دل‌بردگي و بي‌باكي و بي‌تابي و تعادل‌سوزي و فزون‌خواهي مولانا روبرو می شدم، اما آخرين بار نبود. اين طوفان كه در جان جلال‌الدين سفر مي‌كرد بر زبان او هم گذر مي‌كرد. زير و زبر شوندگي كه صفت جان او بود، ورد زبان او هم بود و مگر هميشه چنين نيست؟ آنچه در جان مي‌گذرد، بر زبان هم مي‌گذرد. بي سبب نبود كه او اين همه از شكر و شيريني هم سخن مي‌گفت، آخر جانش شكرستان بود، و حلاوتي را كه او در كام داشت اگر بر عالم قسمت مي‌كردند، اقيانوس‌ها پر از شربت مي‌شدند:

زان عشوه شيرينش و آن خشم دروغينش        عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا

لاجرم قيامتي در هستي او قائم شده بود كه واژ‌ه‌هاي رستاخيزي "زير و زبر" اين همه بر زبانش مي‌گذشتند. اين گمان قوت بيشتر گرفت وقتي ديدم خواجه‌ شيراز در سراسر اشعار رندانه خود، فقط يك بار از "زير و زبر" شدن سخن گفته است و بس. آنهم در غزلي سرد و واعظانه و بي تصوير، كه همه نشانه هاي صباوت را بر ناصیه خويش دارد:

اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي        تا راه دان نـبـاشــي كـي راهبر شوي؟

....

گر نور عشق حق به دل و جانـــت اوفتد        بالله كــز آفتاب فلــك خـوبتر شوي

....

بنیاد و هستي تو چـو زيـر و زبــر شـــود       ديگر گمان مدار كه زير و زبر شوي

به ديوان بيست شاعر ديگر هم سري كشيدم از سعدي گرفته تا انوري و سنايي و عطار و خاقاني و سعد سلمان و جامي و فروغي و... چندانكه اوراق دفترشان را زير و زبر كردم از "گفتمان زير و زبر" نشاني نيافتم، ايمان آوردم كه كلام مولانا "از كان جهاني دگر است". گويي آتش روانش و سوزش جانش خون ديوانه قيامت را در رگ هاي ديوانش روانه كرده است.[2]

مولانا صفت قيامت را ابتدا از قران آموخت كه واقعه يي "خافضه رافعه" است يعني زير و زبر كننده. و آنگاه اين قيامت را در مصاحبت با شمس تبريزي تجربه كرد: مرده بود و زنده شد. گريه بود و خنده شد. فاني بود و پاينده شد. و چندان زير و زبر شد كه اگر يوسف بود، اينك يوسف زاينده شد.

و آنگاه قيامت را در جان هر عارفي حاضر ديد و دانست كه تا قيامت كسي قائم نشود و دوباره از خاك وجود خود  بر نخيزد  و تولد نوين نيابد، در زمره اولياء و اصفياء حق در نمي آيد.

در درونشان صد قيامت نقد هست            كمترين آنكه شود همسايه مسـت

كار مردان روشني و گرمــي است             كار دونان حيله و بي شرمي است

كمترين حظي و سهمي كه از قيامت جوشان جان عارفان به همنشينان و همسايگان مي رسد، اين است كه آنان را موقتهً مست و گرم مي كنند. حضور و حديث شان حلاوت و حرارتي دارد كه  از وراء حجاب ستبر قرنهاي طولاني مي تواند همچنان جان مشتاقان را به رقص و طرب در آورد.

او پيامبر را نيز چون يك قيامت مجسم مي ديد كه وقتي از او پرسيدند قيامت كي برپا مي شود، گفت من خود قيامتم:

با زبان حال مي گفتي بسي         كي ز محشر حشر را پرسد كسي؟

اين زير و وزبر شدن، و اين قيامت آزمودن و قيامت ديدن و قيامت چشيدن چنان لذتي در جان مولانا نشاند كه هيچ گاه از تمناي تكرار آن دست نكشيد:

جان پذيرفت و خرد اجزاي كوه                    ما كم از سنگينم آخر اي گروه؟

ني ز جان يك چشمه جوشان مي شود      ني بدن از سبز پوشان مي شود

نه صفاي جــرعه ســاقي در او                   نه نواي بانگ مشتاقي در او

چون قيامت كوه ها بر مي كند                   پس قيامت اين كرم كي مي كند؟

كو حميت تا ز تيشه وز كلند                      اين چنين كُه را به كلي بر كنند؟

بلي شرط دیدن قيامت، چشيدن قيامت است. و چشم سرمه كشيده مولانا او را بيناي قيامت كرده بود.

به حافظ نظر كنيد كه "قيامت" برايش مركبي است تا او را به مقصد شاعرانه و مقصود رندانه اش برساند:

حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر حكايتي است كه از روزگار هجران گفت

يا:

پياله بركفنم بند تا سحر گه حشر         به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز

سعدي از اين هم رقيق تر و رفيق بازانه تر مي گفت:

كاش كه در قيامتش بار دگر بديدمي        كانچه بود گناه او من بكشم غرامتش

يا:

اگرم تو خون بريزي به قيامتت نگيرم       كه ميان دوستان اينهمه ماجرا نباشد

اين تعارفات كجا و آن جان قيامت آشنا كجا كه در خونش قيامت مي جوشيد و در كلماتش نبض حيات مي تپيد و از حلاوت حياتش تلخي مي رميد و شاخ نبات مي دميد؟

عشق مولانا هم عشقي قيامت وار و خافض و رافع بود، و همين او را از همه عاشقان ادوار ممتاز و متمايزمي كرد. شمس تبريز دولت عشق را به او هبه كرد و او از آن پس چون گربه يي در انبان عشق، پست و بالا مي شد و جست و خیز می کرد و رستاخیز می آفرید:

گربه در انبانم اندر دست عشق         يك دمي بالا و يك دم پست عشق

عاشقان در سيل تند افتاده اند           بر قضاي عشق دل بنهاده اند

اين انبان، گاه به وسعت يك اقيانوس مي شد، و گربه چالاك بلخ را چون نهنگي سنگين با جزر و مد بحر جان زير و زبر مي كرد و قبض و بسط و تلاطم هاي قيامت آساي درياي عشق را به او مي چشاند:

 

چه كسم من چه كسم من كه چنين وسوسه مندم؟   گه از آن سوي كشندم گه از اين سوي كشندم نفسي تند و ملولم، نفسي رهزن و غولم                 نفسي زين دو برونم كه بر آن بام بلندم

بيهوده نبود كه نماد ماهي اينهمه در كلام مولوي برجستگي مي يافت. ماهي كه مجسمه بي تعلقي و تن سپردگي به آب است[3]، بهتر از هر نماد ديگري مي توانست جان متموج و متوكل اين عاشق تشنه را تصوير كند. و دريا كه گاه آرام بود و در قبض، و گاه خروشان بود و پر بسط، و مالامال از آب حيات بخش و پناهگاه ماهيان، و گهر بخش و باران ساز، و بيكرانه و يك لخت، به عشق زلال صافي مي مانست كه هزاران ماهي را "نان و آب و جامه و دارو و خواب" مي داد.

عشق وقيامت بهتر از همه جا در داستان "عاشق بخارايي و صدر جهان" با هم گره مي خورند و عاشق عارف خراسان براي اولين بار تعبير "قيامت گاه عشق" را به كار مي برد. اين داستان نقد حال مولانا و آيينه تمام نماي قامت بلند روح اوست، قصه التهاب ها و تب و تاب هاي وصال و فراق او و زير و بم احوال و افعال اوست.

عاشق بخارايي خود اوست كه خطر مي كند و از سنگدلي معشوق بيم نمي ورزد و به رايزنان مشفق خود مي گويد:

گرچه دل چون سنگ خارا مي كند        جان من عزم بخارا مي كند

آن جان تشنه و مستسقي، هموست كه آب هم راحت  هم هلاك اوست:

گفت من مستسقيم آبم كُشد         گر چه مي دانم كه هم آبم كِشد

گر بر آماسد مرا دست و شكم         عشق آب از من نخواهد گشت كم

و آن ميهمان مسجد مهمان كش و آن فقير شهر سر بالا طلب هموست كه:

گفت كم گيرم سر و اشكمبه يي          رفته گير از گنج جان يك حبه اي

مسجدا گر كربلاي من شوي                كعبه حاجت رواي من شوي

اي برادر من بر آذر چابكم                    من نه آن جانم كه گردم بيش وكم

و آن "ابله" دل بر هلاك نهاده و تسليم جبر اجل شده و عاقلانه از بلا گريخته و ديگر بار گرفتار قضاي عشق شده، آن اوستاد معتمد و آن مفتي محشتم كه اينك خاكسار عشق شده هموست:

بنده شاه جهان بودي و راد                   معتمد بودي، مهندس، اوستاد

از بلا بگريختي با صد حيل                    ابلهي آوردت اين جا يا اجل؟

اي كه عقلت بر عطارد دق كند              عقل و عاقل را قضا احمق كند

و آن عاشق دردمند نصيحت‌گريز كه درس فقه را به درد عشق فروخته و از شافعي و بوحنيفه گريخته هموست كه:

گفت اي ناصح خمش كن چند چند         بند كم ده زانكه بس سخت است پند

بند من افزوده شد از پند تو                   عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف كه عشق مي‌ افزود درد            بوحنیفه و شافعي درسي نكرد

و نهايتاً ديدار او با معشوق همان «قيامت‌گاه عشق» است كه آن را با بلاغتي آتشين چنين تصوير مي‌كند:

اي سرافيل قيامت‌گاه عشق                      اي تو عشق عشق و اي دلخواه عشق

من ميان گفت و گريه مي‌تنم                     يا بگويم يا بگريم، چون كنم؟

گر بگويم فوت مي‌گردد بكا                         ور بگريم چون كنم مدح و ثنا

اين بگفت و گريه در شد آن نحيف                كه برو بگريست هم دون هم شريف

از دلش چندان برآمد هاي و هوي                حلقه زد اهل بخارا گرد اوي

خيره‌ گويان خيره‌ گريان خيره خند                مرد و زن خرد و كلان جمع آمدند

آسمان مي‌گفت آن دم با زمين                   گر قيامت را ندیدستی ببین

چرخ برخوانده قیامت نامه را                       تا مجرّه بر دریده جامه را

عقل حيران كه چه شور است و چه حال       تا فراق او عجب‌تر يا وصال....

و تازه اين اولين منزل از منازل قيامت عشق است. هفتاد و دو ديوانگي در آن است كه اگر فاش شود آسمان، هراسان و لرزان، دست به دعا برمي‌دارد و يا جميل‌السّتر مي‌خواند.

مي‌ماند يك نكته ديگر. قيامت عشق، عشق و قيامت و دريا و كوه و ماهي و گربه و نهنگ و موج و غرق و پست و بالا را   هم خانواده مي‌كند و به مهرباني در كنار هم مي‌نشاند. با اين همه جاي يك مهمان خالي است و آن «شكر» است. اين درياي مواج پر نهنگ و پست و بالا كننده و شوريده و شورنده نه شور و نه تلخ، بل دريايي از شكر است.

اين قيامت نه فقط مرگ را حيات كه تلخي را هم شيرين مي‌كند.

و مولانا كه مي‌گفت:

عشق قهار است و من مقهور عشق            چون شكر شيرين شدم از شور عشق

راست مي‌گفت.

 شكر و قند و شيريني و حلوا از كلمات پر بسآمد در اشعار اوست و اين نيست مگر به سبب حلاوتي كه در جان و كام آفريننده آن اشعار نشسته است. كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزین باشد؟ از كام تلخ كجا كلام شيرين برمي‌خيزد؟     عشق، سرمه یی به چشم او كشيده بود كه صاحب اين جهان را چون شكر فروشي مي‌ديد كه همه وقت شكر مي‌فروشد و هيچ‌گاه كم نمي‌آورد.

سحری ببرد عشقت دلي خسته را به جايي           كه ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم

چه شكر فروش دارم كه شكر به من فروشد             كه نگفت عذر روزي كه برو شكر ندارم

و حتي هنگام قبض روح، جان عاشقان را با شكر مي‌ستاند و آنان‌ را از غلظت شيريني مي‌كُشد:

 

دشمن خويشيم و يار آنكه ما را مي‌كشد                   غرق درياييم و ما را موج دريا مي‌كشد

زان چنان شيرين و خوش در پاي او جان مي‌دهيم        كان ملک ما را به شهد و شير و حلوا مي‌كشد

آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان                      كو مسيح خويشتن را بر چليپا مي‌كُشد

شكر فروشي كه چنين شكر مي‌ريخت، و عالم را شكرستان مي‌كرد نرخ شكر را هم شكسته بود و كاري براي عاشقان جز نيشكر كوبيدن به جا ننهاده بود:

 

خسرو شيرين جان نوبت زده است         لاجرم در شهر قند ارزان شده است

شهر ما فردا پر از شكّر شود                  شكّر ارزان است ارزان‌تر شود

در شكر غلتيد اي حلوائيان                    همچو طوطي، كوري صفرائيان  

نيشكر كوبيد كار اين است و بس            جان برافشانيد یار اين است و بس

شبي كه جان زير و زبر شده و چهره افروخته و شكرخنده‌هاي مستانه او را ديدم كه از بزم شبانه معشوق بازمي‌گشت،    بي اختيار اين ابيات را از او وام كردم و بر او خواندم:

 

     در دلت چيست عجب كه چو شكر مي‌خندي؟      دوش شب با كه بدي كه چو سحر مي‌خندي؟

     همچو گل ناف تو بر خنده بريده است خداي        ليك امروز مها نوع دگر مي‌خندي

     مست و خندان ز خرابات خدا مي‌آيي                بر بد و نيك جهان همچو شرر مي‌خندي

     بوی مشکی تو كه بر خنگ هوا مي‌تازي            آفتابي تو كه در روي قمر مي‌خندي

     باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند           ز چه باغي تو كه همچون گل تر مي‌خندي؟

     دو سه بيتي كه بمانده است بگو مستانه          اي كه تو بر دل بي زير و زبر مي‌خندي

شما هم اگر در رؤيا نهنگي مست و فربه را ديديد كه در اقيانوسي موّاج و متلاطم از شراب شيرين چون گربه‌يي چالاك برمي‌جهد و پست و بالا مي‌شود و مي‌خندد و شكر مي‌پراكند، از معبِّر مپرسيد، تعبيرش مولانا است!

«زهي كرشمه خوابی كه به ز بيداري است».

 

ارائه شده در دانشگاه مريلند، آمريكا، سپتامبر 2007


 

[1] تقابل ارسطو و پرستو را از شاعر فقید، حسن حسینی وام گرفته ام که می گوید:

صفایی ندارد ارسطو شدن         خوشا پرگشودن پرستو شدن

و خود در یکی از غرل هایم به کار برده ام:

نه ارسطو که خرد هست و پر و بالش نیست            بل پرستو که به پهنای خرد پر دارد

[2] مولانا نزديك صد بار تعبير "زير و زبر" را در اشعار خود به كار برده است. كه نشانه انس ذهني او با اين مفهوم و عهد روحي او با اين تجربه است. يك جا وقتي عشق به سراغ مولانا مي‌آيد و او را دعوت به سكوت مي‌كند، مولانا خبر ميدهد كه "قمري جان صفت" در راه دل پيدا شده است و دل مي‌گويد سخنش را مگو كه "نه اندازه توست، اين بگذر،‌ هيچ مگو" و مولانا خواستار ميشود كه چيزي درباره او بشنود:

گفتم اين روي فرشته است عجب با بشر است؟    گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست بگو،‌ زير و زبر خواهم شد           گفت مي‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو

و نهايتهً مولانا درمی یابدكه با يك " راز نگفتي"  روبروست، همان "چيز ديگر" همان خدا.

و شگفت‌زده مي‌پرسد:

گفتم اي جان پدري كن نه كه اين وصف خداست؟  گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو

زير و زبر شدن مولانا آشكار است اما آنكه او را زير و زبر مي‌كند چيست؟ خدا؟ عشق؟ سكوت؟

از اشارات مولانا بر‌مي‌آيد كه گويا غرض وي از وصف خدا همان "هيچ مگو" يا "سكوت" است كه به گفته آن عارف غربي، شبيه‌ترين چيز به خداوند سكوت است. عشق مي‌تواند نامزد اين مقام شود. چراكه عشق، خليفه خدا بر زمين است.

در جايي ديگر،‌ در غزلي كه گويا خطاب به شمس تبريزي در آستانه سفر اوست، از فراق زير و زبر كننده شمس سخن مي‌گويد:

بشنيد‌ه‌ام كه قصد سفر مي‌‌كني مکن        مهر حريف و يار ديگر مي‌كني، مكن

تو در جهان غريبي و غربت نديده یی           قصد كدام خسته جگر مي‌كني، مكن

اي مه كه چرخ زير و زبر از براي توست             ما را خراب و  زير و زبر مي‌كني، مكن ...

و در جايي ديگر با بسط بيشتر، غيبت و فراق او را برهم‌زننده گيتي و زندگي مي‌شمارد:

بي ‌تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم         سر زغم تو چون كشم؟ بي تو بسر نمي‌شود

بي تو اگر بسر شدي زير جهان زبر شدي        باغ ارم سقر شدي بي تو بسر نمي‌شود

جزر و مد هم  از اين مقوله است. آنجا كه مولانا از تردد و تحير خود سخن مي‌گويد:

اولم اين جزر و مد از تو رسيد   ورنه ساكن بود اين بحر اي مجيد

 

[3] ماهي نماد عيسي مسيح نزد مسيحيان هم هست. گفته‌اند حتي پيش از آنكه صليب نماد مسيحيت شود، ماهي در آن نقش به‌كار مي‌رفته است. بعدها يكي از آباء كليسا حروف آغازين كلمات يوناني "عيسي مسيح، پسر خدا و منجي ما" را كنار هم نهاد و چنين شد:

I. CH. TH. Y.S

كه بر روي هم ايكتوس خوانده مي‌شود كه در زبان يوناني به معني ماهي‌ است. مولانا با راهبان مسيحي اطراف قونيه رفت و آمد داشت و بسا كه ورود سمبليزم ماهي در اشعارش بي‌نسبت با آن مصاحبت‌ها نباشد.

جواب خود آزمايی های ادبيات فارسی سال دوم دبيرستان

جواب خود آزمايی های ادبيات فارسی سال دوم دبيرستان

 

خودآزمایی درس اول:

                                                                                                                            

ج1:ما را آن ده که آن به .

ج2:اعمال و کارهای انسان.

ج3:به ضربت خوردن حضرت علی(ع)و اسارت ضارب و تاکید مولا بر مدارا کردن با وی.

ج4:نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت/متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را.

ج5:اگر شعر را از حافظ بدانیم منظور ازپیام آشنا"الهام الهی و الطاف رحمانی"و مقصود از آشنا"خود حافظ"است و چنانچه شعر را گفته ی شهریار بدانیم پیام آشنا"پیامی از حضرت علی(ع)" و منظور از آشنا"شهریار است.     

ج6:آزاده و سرمستم،خود کرده به هامونم      رانده است جنون عشق،از شهر به افسونم

بیت اشاره به داستان لیلی و مجنون دارد.

 

خود آزمایی درس دوم:   

                                                                                                      

ج1:شكست دادن،نابود کردن

ج2:الف.که بنشین پیش گرانمایه جفت                     ب.مرا مادرم نام مرگ تو کرد

ج3:عناصر ملی،پهلوانی،داستانی

ج4:تو نظم و ترتیب و آرایش سپاه را حفظ کن.

ج5:به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ             سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟

که جوابش این است که شیر و نهنگ و پلنگ سواره به جنگ نمی آیند.

ج6:به رستم بر آنگه ببارید تیر         تهمتن به او گفت بر خیره خیز

     همی رنجهداری تن خویش را          دو بازوی و جان بدانیش را

ج7:بر او راست خم کرد و چپ کرد راست        خروش از خم چرخ چاچی بخواست

     بیامد که جوید زایران نبرد            سر هم نبرد اندر آرد به گرد

ج8:به گرز گران دست برد اشکبوس       زمین آهنین شد سپهر آبنوس

     چو بوسید پیکان سر انگشت اوی     گذر کرد بر مهره ی پشت اوی

خود آزمایی درس سوم:  

                                                                                                    

ج1:خشمگین شدن

ج2:آهنین کوه (استعاره از عمرو)               شیراله (استعاره از علی)

ج3:زیرا شاعر تحت تاثیر حماسه های ملی،این حماسه ی دینی را با دخل و تصرف در اصل موضوع سروده است.

ج4:بخشی از خاوران نامه ی ابن حسام خوسفی یا شهنشامه ی صبا خوانده شود.

ج5:ابیات سیزده(اله،اژدها)و بیست(نبی،علی)

ج6:زبان مثنوی معنوی ساده و سنجیده است حال آنکه زبان حمله ی حیدری رسا وسنجیده نیست،شعر مولوی منطقی است در حالی که حمله ی حیدری از این نظر موفق نیست،شعر مولوی بیشتر جنبه ی عرفانی (غنایی)دارد اما شعر باذل جنبه ی پهلوانی و حماسی و موضوع هر دو اثر تقریبا یک چیز است.

خودآزمایی درس چهارم:                                                                                                       

ج1:زیرا او می خواهد جایزه ی نفر سوم را-که یک کفش است-ببرد تا آن را به خواهرش بدهد.

ج2:در آن قسمت که خوانواده ها در کنار فرزندانشان هستند و با شیرینی و آب میوه از بچه هایشان پذیرایی میکنند در حالی که علی با آن کتانی کهنه مبهوت فضا شده است.

ج3:به خاطر ایثار،صداقت و معنویت کودکانه ی خواهر و برادر

ج4:به منظور فهم و درک بیشترفیلنامه،خودتان به این سؤال و سؤال پنج جواب بدهید.

 خودآزمایی درس پنجم:                                                                                                        

ج1:از ماست که بر ماست.

ج2:مرحله ی دوم تعارف میزبان،وقتی که صاحب خانه اصرار می کند مهمان ها از کباب غاز بخورند.

ج3:الف.استفاده از ضرب المثل های عامیانه و کنایات

      ب.جزیی نگاری در توصیف                                  ج.استفاده از چاشنی طنز

ج4:جلو کسی در آمدن:خوب پذیرایی کردن،سماق مکیدن:انتظار بیهوده کشیدن

     شکم را صابون زدن:در انتظارخوردن چیزی بودن،چند مرده حلاج بودن:توانایی انجام کاری را داشتن

 ج5(توصيف سيلي زدن) پنج انگشت دعا گو به معیت مچ وکف ومایتعلق به،برصورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست.

ج6:واترقیده اند،تک و پوز،کیفور شدن،آسمان جل و پخمه.

ج7:پیام هر دو این است که مسبب همه ی گرفتاری ها خودمان هستیم.

خودآزمایی درس ششم:                                                                                                        

ج1:پنج فرزند داشتن محمدولی و عجز و التماس او.

ج2:اوضاع کشور بسیار نامناسب توصیف شده است و نشانگر این است که اربابان به مردم ظلم می کردند و دولت خودکامه ی پهلوی به بیدادگری و استبداد برخواسته بود.

ج3:مامور دوم زمینه ی فرار گیله مرد را آماده کرده بود از ترس این که گیله مرد پس از دستگیری دوباره،اعتراف به خرید اسلحه از او بکند،او را کشت.البته توجه داشته باشیم که گیله ی مرد موقع فرار محمدولی را پوشیده و این سؤال پیش می آید که چه بسا مامورد دوم-بلوچ-او را نمی شناخته و به قصد محمد ولی شلیک کرده است که اگر این گونه باشد هدف او این است که چون قصد فرار داشته است می خواسته تنها شاهد ماجرا(محمدولی)را هم از بین ببرد.

ج4:ایجاد حس هیجان و ترحم در خواننده از گم شدن زنی در جنگل(اشاره به گم شدن و از بین رفتن صغری دارد).

ج5:محمدولی:نماد انسان های ظالم و وابسته به حکومت و مجری بی اختیار حاکمان

     گیله مرد:نماد انسان های ظلم ستیز و مبارزه و آزاده

    مامور دوم: نماد انسان های ستم دیده ولی اغفال شده و ناآگاه و خائن.

خودآزمایی درس هفتم:                                                                                                           

ج1:نامنظم درو کنید تا خوشه های بیشتری باقی بماند و خوشه چین ها بتوانند بیشتر استفاده ببرند.

ج2:نویسنده مظلومیتی را که در داستان یوسف وجود دارد با داستان سیاوش مقایسه کرده است و می گوید که هر دو در برابر بیگانه ایستادند و بی گناه کشته شدند.

ج3:آفتاب تیغ کشید:)کنایه)طلوع کرد         خم به ابرو آوردن:(كنايه)اظهار ملال کردن     

پلک هایشان داغ شده:(کنایه)نزدیک است گریه کند.

ج4:ماری که از دیشب بر روی قلبش چنبره زده بود.

ج5:تحقیق کنید و بنویسید.

ج6:ثوابت باشد ای دارای خرمن            اگر رحمتی کنی بر خوشه چینی

      شلخت درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید.

خود آزمایی  هشتم:                                                                                                            ج1:مثلا در مزرعه سبد کارگران ضعیف و رنجور را پر می کرد و خود را به خطر می انداخت.

ج2:خشونت و سنگدلی نسبت به او،تا بدین وسیله او را مجبور به کار کشیدن از کارگران و تنبیه کردن آنها کند.

ج3:آنجا که می گوید من همه ی نیرو های بازوانم را در اختیار شما می گذارم اما روانم را به موجود فناپذیری

نمی سپارم و آن را برای خداوند محافظت می کنم.

ج4:در آنجا که می گوید وقتی که جسم من را کشتید دیگر کاری از دستتان برنمی آید و پس از آن ابدیت در کار است

ج5:به عهده ی دانش آموز

ج6:رنج و سختی و درد

خودآزمایی درس نهم:                                                                                                              

ج1:سر گردانی در بیابان،خانه خرابی و ویرانی.

ج2:الف.نرون مرد ولی رم نموده است/باچشمهایش می جنگد.

      ب:دانه های خشکیدهی خوشهای/دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد.

ج3:سرود های صلح و شادی:وحی الهی                      چوپانان:پیامبران

ج4:صلح،فلسطین

ج5:جمله ی اول:ظالم می میرد اما فلسطین پایدار است.

     جمله ی دوم: با آگاهی و بصیرت و شناخت کامل می جنگد.     

خودآزمایی درس دهم:

ج1:دسته ی سطل را تکان می داد،چند بار از یک تا ده را می شمارد.

ج2:الف.چند دسته از بوته های خار،در نقاط بی درخت سوت می کشید.

     ب.درخت های خاردار مانند بازوهای طویلی که مسلح به چنگال و مهیای گرفتن شکار باشند،به هم می پیچیدند

ج3:از ستاره ی درخشان و نورانی مشتری که آن را نمی شناخت و آن را همچون یک زخم نورافشان می دید،

می ترسید.

ج4:زنی نفرت انگیز با دهانی هم چون دهان کفتار و چشمانی برافروخته از غضب.

خودآزمایی درس یازدهم:

ج1:الف.(تشبیه،اضافه ی تشبیهی)مادام سوفیا چنگال حریص خود را در خرمن زلف دلا فرو برد.خرمن زلف،زلف مانند خرمن است.

ب:(استعاره)دلا کلاهش را برداشت و از زیر آن،آبشار طلایی رنگ سرازیر شد.آبشار طلایی استعاره از گیسوان دلا .

ج2:زیرا به قیمت ارزان خریده بود و در مقابل آن پول کمی پرداخته بود.

ج3:زیرا بدین وسیله متوجه شدند که چقدر نسبت به هم محبت دارند.

ج4:وجود یک حادثه بایک شخصیت اصلی،محدودیت مکان،دقت در پرداخت شخصیت ها.

ج5:ایثار،عشق

ج6:هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد.

ج7:سرانجام این طور می گوییم که او در همه جا هست،هر جا و نایافتنی است.

ج8:هر دو معتقدند که باید با دیدی نو به امور و پدیده ها نگریست.آندره ژید نگاه را مهم نی داند و سهراب نیز همین اعتقاد دارد و علاوه بر آن می گوید باید نوع نگاهمان را عوض کنیم.

خودآزمایی درس دوازدهم:

ج1:عشق،مستی

ج2:درویش نوازی:ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت         روزی تفقدی کن درویش بینوا را

    حسن خلق:آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است      با دوستان مرورّت با دشمنان مدارا

   اغتمام فرصت:ده روز مهر گردون افسانه است و افسون      نیکی به جای یاران،فرصت شمار یار را

ج3: حافظ در بیت-آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است           با دوستان مروت با دشمنان مدارا-معتقد است که آسایش و راحتی دو جهان در این است که با دشمنان و مخالفان به نرمی برخورد کرد و این ،مضمون همان آیه است که خدا به موسی(ع)می فرماید:با فرعون ستمگر و طاغی با بیانی نرم صحبت کن؛البته هدف از این ملایمت،اصلاح یا تاثیر گذاشتن بر مخالف است؛ولی در غیر این صورت جایز نیست.

ج4:«اینه ی اسکندر نامه» آیینه ای بوده که اسکندر با همکاری ارسطو بر فراز مناره ی شهر اسکندریه(مصر)ساخته است؛کارش این بوده که از دور کشتی ها را می دیده است،این آیینه،از عجایب هفتگانه ی عالم بوده است.یکی از ویژگی این آیینه این بوده که از آینده خبر می داده است.«دارا»همان داریوش سوم است که در زمان او اسکندر به ایران حمله کرد و او را شکست داد و«دارا»به شمال شرقی ایران گریخت و به دست والی بلخ کشته شد.با مرگ او سلسله ی هخامنشی منقرض شد.

ج5:صحرای قیامت

ج6:الهی گلهای بهشت در پای عارفان خار است،جوینده ی تو را با بهشت چه کار است؟    

                  حدیث روضه نگوییم گل بهشت نبوییم                    جمال حور نجوییم دوان به سوی تو باشم                                                 

خودآزمای درس سیزدهم:

ج1:«الف»کثرت می باشد،مثل«الف»در موارد زیر:

بسا کسا که به روز تو آرزومند است.(جه بسیار کسانی که...)

زهی سودا که خواهی یافت فردا از چنین سودا(چه سرماییه های زیادی که...)

ج2:خدا

ج3:ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد

                                                که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

ج4:اقبال و ادوار،اوج و قعر،سود و زیان،عرش و فرش

ج5:تنزل مقام یافتن،از مقام عالی پایین آمدن

ج6:بیت آخر

ج7:مصراع دوم شعر بیت هشتم: بهسوی عیب چون پویی گر او را غیب دان بینی

ج8:هشتن و هلیدن

ج9:تنه ی اصلی

خودآزمایی درس چهاردهم:

ج1:قیام کاوه ی آهنگر علیه ضحاک ماردوش

ج2:احترام به آزادی خود و دیگران،عدالت خواهی و تنفر از زور،مسعولیت اجتماعی،وظیفه شناسی و همکاری با دیگران.

ج3:زیرا با سقوط ساسانیان روی کار آمد و تجمل پرستی و اختلاف عظیم طبقاتی از بین رفت و آزادی و مساوات و برابری برقرار شد.

ج4:ص دوم درس از خط11تا18

ج5:زیرا پیام های آن نیازهای روحی انسان ها را برطرف میکند و با ذهن انسان قرن بیستم سازگارتر است.

ج6:اتحاد،مشارکت اجتماعی،یکدلی و ایثار و فداکاری 

خودآزمایی درس پانزدهم:

ج1:اصفهان

ج2:زیرا کاشی ها و رنگ ها بهار را تداعی می کند.بهاری که همیشگی و غیر قابل تغییر است.

ج3:اشاره به این اعتقاد دارد که در روزگار زرتشت روح و روان یکی از عوامل بنیادی بوده که بر کردار و رفتار  انسان حکم فرما بوده است و همچنین در ایجاد اندیشه و هنر و تفکر او موثر بوده و این روح بعد از مرگ در همین دنیای خاکی در اجسامی همچون شیشه محبوس می شده است.بد نیست بدانیم گذشتگان معتقد بودند که روح دیو را در شیشه حبس می کردند و به دیا می انداختند. 

تشبیه درستی نیست زیرا منظور نویسنده این است که کاشی ها بیانگر روح ایران است در حالی که در تشبیه اسارت روح به نظر می رسد.

ج4:راستی،همیشه سبز بودن،آزادی،تهیدستی،وارستگی.

ج5:قاب بندی های محرابی شکل،طره های کنار سردرها،طاووس های سردر مسجد شاه.

ج6:(قاعده ی ممال بودن:تبدیل و تمایل یافتن الف به یا)     مزاح:مزیح،جهاز:جهیز،رکاب:رکیب،هلام:هلیم.

خودآزمایی درس شانزدهم:

ج1:کمیتش لنگ بود:کم مایه و ضعیف و ناتوان بود.،مثل شاخ شمشاد:در کمال شادابی و خوش قامتی،سپر انداختن:تسلیم شدن،اب دندان:مناسب و مطابق طبع.

ج2:دوستان ناباب-بي سرپرستي-مانع شدن مادربزرگ در انجام کار مورد علاقه اش.

ج3:فقر،بیکاری،بی ارادگی،محیط.

ج4:حروف اضافه         1.حروف اضافه ی دستوری            2.حروف بیهوده و زاید

     سخن رانی موجی:1.سخنرانی فردی که در سیستم لغزش اختلالی است 2.سخن رانی از طریق موج رادیو

ج5:اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب               گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری

خودآزمایی درس هفدهم:

ج1:نشانه ی آمادگی جامعه برای فروپاشی و ویرانی و این که مردم سخت غمگین هستند.

ج2:و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکین می ترکد/چون دل یاران که در هجران یاران       (ترکیدن نی به شکستن دل در هجران یار تشبیه شده است.)

ج3:ابر را با پوستین سرد نمناک توصیف کرده و«باغ بی برگی»را با توصیفاتی چون:تنهایی،سکوت پاک غمناک، پوشیدن شولای عریانی و باغ نومیدان.

ج4:باغ

ج5:در واقع زیبایی باغ ناشی از گذشته ی پر افتخار آن می باشد که اکنون از دست رفته است.(انسان های بزرگ و توانایی که اکنون در خاک خفته اند)

ج6:تعداد یاران پیامبر(ص)و امام زمان(عج)در هر دو جنگ313 تن و در هر دو پیروزی از آن مسلمانان است؛مبدا هر دو جنگ یک مکان است و نام رهبر هر دو جنگ هم یکی است.(محمد)

ج7:داروگ:نیمایی                    باغ من:نیمایی                 انتظار:سپید

ج8:بیابید و در کلاس بخوانید.

ج9:اگر آن سبز قامت رو نماید               در باغ خدا را می گشاید

     دلم را فرش کردم تا بتازد                 سرم را نظر کردم تا بیاید                   مصطفی علی پور

خود آزمایی درس هجدهم:

 ج1:گون:نماد انسان های پای در بند و اسیر           -  نسیم:نماد انسان های آزاد و رها

ج2:شعر«سفر به خیر»در قالب نیمایی سروده شده است،حال آنکه«ناله ی مرغ اسیر»در قالب غزل است.در شعر«سفر به خیر»همچنان که از عنوانش بدست می آید،فرد،دیگر طاقت ماندن در وطن را ندارد،حال آنکه در شعر «ناله ی مرغ اسیر»فرد مبارز،معتقد به ماندن و ادامه ی مبارزه است.ج3:به داستان پیرزنی اشاره دارد که از علی(ع) کمک خواست و مولا به کمک او شتافت.او نان می پخت و علی از بچه های او نگهداری می کرد و پیرزن در حین کار مدام علی(ع)را نفرین می کرد.آن زن حضرت علی(ع)را نمی شناخت و مولا چهره اش را به آتش نزدیک کرد و گفت:این سزای کسی است که در حکومت او افراد فقیر فراموش شده باشند.

ج4:خدا از «خواتای»پهلوی گرفته شده است و این لفظ در سانسکریت «از خود زنده»و «از خود آغاز کرده»معنی می دهد لفظ خدا وقتی با کلمه ای ترکیب شود بر غیر خدا اطلاق می شود.مثلا:کدخدا،ده خدا،که در این صورت«صاحب و رئیس»معنی می دهد و بعضی گفته اند این واژه از ترکیب«خود»و «آ»(بن مضارع آمدن)ساخته شده است یعنی خدا در وجود خود به کسی محتاج نبوده است.

ج5:پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم که عمود بر زمین باستد/شب از چشمان تو آرامش را به وام می گیرد.ج6:یعنی چشمان من با ندیدن تو احساس تنهایی و یتیمی می کند.

ج7:صولت حیدری دست ماییه ی شادی کودکانه شان کردی /و بر آن شانه که پیامبر پای ننهاد/کودکان را نشاندی

ج8:به بی وزن بودن شعر سپید .

ج9:از آن جایی که حضرت علی حافظ کل قرآن بوده،قرآن ناطق لقب گرفته است و شعر اشاره به این موضوع دارد .

ج10:داستان کمک کردن حضرت علی(ع) به پیرزن،در قسمتی دیگر به زخمی شدن آن حضرت در جنگ احد و همچنین مصرع(بر آن شانه ها که ...)به زمانی اشاره دارد که آن مولا درخانه ی کعبه بر شانه ی پیامبر ایستاد و

بت ها را به زیر آورد.

خودآزمایی درس نوزدهم: 

ج1:با ياد رنگ و بوي تو اي نوبهار عشق        همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

ج2 :ایهام(هوا هم به معنی آسمان و هم در معنی آرزوی رسیدن به تو،عشق تو)

     تشخیص: هم چون بنفشه سر به گریبان کشیده ام                     بنفشه

  ج3:شعر«حدیث نوجوانی»در قالب غزل است،در حالی که  قالب«متاع جوانی»قطعه می باشد.نوع ادبی حدیث جوانی«غنایی»می باشد،در حالی که نوع ادبی متاع جوانی«تعلیمی»است و هر دو شعر بیانگر ناراحتی به علت طی شدن دوره ی جوانی است.

ج4:نه سایه دارم و نه بر،بیفکنندم و سزاست/اگر نه بر درخت تر،کسی تبر نمی زند

ج5:امید واهی داشتن

ج6:غنایی

خودآزمایی درس بیستم:

ج1:پس از موعظه ی مردم سوالات خود را در رقعه ای می نوشتند و واعظ به همه ی آن ها پاسخ می گفت.

ج2:الف.این امیر با همه ی بزرگی که داشت،به دست خود غذا تعارف می کرد و قطعات گوشت را به ذست خود  از هم جدا می کرد و به ما می داد.

  ب.من نه نظم آن مدرسه را در جایی دیده ام و نه لذیذتر از غذای آن جا غذایی خورده ام.

ج3:ايران

ج4:خورشيد به تدريج پایین می رود و سایه ستون ها و هیکل پاسبان،روی خاک این زمین و ایوان سلطنتی درازتر می شود.

ج5:مفهوم هر دو مورد بی وفایی دنیا و عبرت گرفتن از پادشاهانی است که در اوج قدرت از بین رفته اند؛البته سخن خاقانی شعر است و زیبایی و آهنگ خاصی دارد و بسیار مختصر و کامل این موضوع را بیان کرده است حال آنکه در جملات علی پسر سلطان خالد نه آن سحرانگیزی آهنگ دیده می شود و نه اختصار و تاثیر گذاری شعر خاقانی.

خودآزمایی درس بیست و یکم:

ج1:قسمت اول(اگر ممکن بود)

ج2:چاپلوسی،رشوه خواری،بی ادبی،یعایت و سخن چینی، رواج خرافه پرستی،اقتصاد ضعیف،بی خبری،

خوش گذرانی.

ج3:گریه ی مادر،نصیحت پدر و تمسخر افراد خانواده.

ج4:ابوالعلای معری؛چون هر دو نابینا بودند و حس مشترکی داشتند.و همچنین دارای استعداد سرشاری بودند.

ج5:کنجکاوی و تیزهوشی این فرد نابینا که فقط با حضور در کنار دیگران و شنیدن سخنان آنان مطالب را فرا گرفته

خودآزمایی درس بیست و دوم:

ج1:این بیت بیانگر سرنوشت بد شاعر است.

ج2:مراعات نظیر(طالع،اختر،منحوس)           واج آرایی(خ)                 تشخیص

ج3:تقدیر و سرنوشت

ج4:من و طالع نگون سارم(یعنی بخت بد یار و همراه من است.)

ج5:من نگویم که من را از قفس آزاد کنید/قفسم برده به باغی دلم شاد کنید.

ج6:فاطمه فاطمه است-آری این چنین بود برادر-هبوط-پدر و مادر،ما مقصریم-حج.

ج7:خداوند به علمای ما مسولیت،به عوام ما علم و به روشنفکران ما ایمان ببخش.خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند،مرا،با نداشتن و نخواستن روئین تن گردان. خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

خودآزمایی درس بیست و سوم:

ج1:خدا

ج2:_مراعات نظیر(طواف،کعبه)          _ایهام(تخلص شاعر،پنهان)        _.تشبیه(دل مانند کعبه است)

ج3:رنگین سخنان در سخن خویش نهان اند/از نکهت خود نیست

     در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل/هر که خواهد دیدم گو در سخن ببیند مرا

خودآزمایی درس بیست و چهارم:

ج1:گوشه ی سنگر

ج2:خیس شدن از اشک،اشکباران شدن

ج3:دستمالی که مهر و تسبیح و انگشتر شهید در آن قرار دارد.

ج4:پیوند ناگسستنی و عمیق با فرهنگ ایران.

ج5:افتخار به گذشتگان و پیوند عاطفی با ایران.  

 

با تشکر از وبلاگ زبان و ادبیات فارسی